تبليغاتX
دریادل دریادل بمان
دریادل دریادل بمان

فاصله ها هیچ گاه حریف خاطره ها نمی شوند


پرســـــــپولیس قهرمانیت مبارک

 

        

 پرســـــــپولیس زلزله....همینه همینه

 

افشین امپراطور

افــــــــــشین امپــــــــــراطور

وقتی اول فصل قول قهرمانی دادی باتمام وجود حس کردیم درست میگی

 بااون قلب شیرت و احساسات گرمی که بعد ازچند سال به تمام هوادارا دادی واقعا امیدمون به قهرمانی صدبرابر شد انقدرشخصیت جالبی داشتی که حتی رقیباهم پی به شخصیت جنتلمنت برده بودن و تمام سعیشونو میکردن تا حرکات و رفتارشونو مثل تو کنن بااومدنت به تیم ما روحیه ی قهرمانی رو وارد تیم کردی و به قول خودت فوتبال بین المللی رو به بقیه یاددادی وباتمام مشکلاتی که داشتی تمام سعیتو برای قهرمانیه پـــــــــرسپولیس کردی

میدونیم که خیلی سخت بود میدونیم که خیلی اذیت شدی اما بااین وجود میدون و خالی نکردی

ایرانیا این جور مواقع یه چیزی میگن

 

آهان

حیف

اما حیف که رفتی یه زن کره ای و بااون نقاشیه افتضاح گرفتی

 

و تو این راه همه ی ما علاوه برشما باید از آقای کاشانی هم که پشتت رو خالی نکرد تشکر کنیم مردی که بافشارهایی که بهش وارد شد دوبار رفتن به اتاق عمل رو تجربه کرد

حتی باوجود کم شدن 6 امتیاز هم تمام سعیتونو کردین و ناامید نشدید وما و همه ی فوتبال دوستان میدونن که حتی اگه قهرمان هم نمیشدیم قهرمان واقعی ما بودیم

امسال همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما قهرمان نشیم کم شدن 6 امتیاز ، حاشیه های به وجود اومده تو تیم و...اما هم تو هم بازیکنا همه غیرت کردن و به راهشون ادامه دادن وبرای قهرمانی تلاش کردن

کریم باقری که امسال واقعا شاهکار کرد و گل کاشت و بادل و جون برای ما بازی کرد

مهدی واعظی و  حسن رودباریان که تمام وجودشون همه ی سعیشونو برای مراقبت ازسنگر پرسپولیس انجام دادن

 پژمان نوری محمد نصرتی سپهر حیدری عزیز ومسعود زارعی که تو این چند بازیه آخر واقعا شاهکار کرد و بیراه نگفتم اگه بگم درنبود شیث عالی کار کرد و حتی بهتر ازاون هم بود

علی رضا نیکبخت عباس آقایی فرزاد آشوبی حسین بادامکی حسین کعبی حتی بهادر اون وسط مسطا تمام زحمت تیم رو به دوش کشیدن

ودر آخرهم محسن آقای گل که امسال واقعا دل هوادارارو شاد کرد

علی نیکبخت به خاطر تمام پاس گلایی که به داش محسن دادی ممنون حتی باوجود همه ی اون قهرای بامزت ولی یادت باشه این ممد مامانی برای تو دوست بشو نیست

عباس آقایی به خاطر همه ی کرنرای قشنگی که زدی ازتو هم ممنونم اگه بدونی اون روز که بینیت شکست چقدربرات ناراحت شدم این نشونه ی غیرتت بود که بعد عمل بازم تو پــــــرسپولیس بازی کردی

آقا سپهر شخصیت تو هم مثل مربی مون واقعا جنتلمن بود تو نشون دادی که علاوه بر اینکه اوتای بلندتو خوب میندازی برعکس علیزاده باپاهم بلدی بازی کنی وامروز هم که واقعا ثابت کردی حرف نداری

و یه تشکر ویــــــزه از حمید استیلی که این تیم و بست و مطمئن بودم دل اونم برای قهرمانیه پـــــــــــــرسپولیس میتپید

آقای کاشانی میدونم که تا حالا سابقه همکاری بایه همچین تیم پرحاشیه ای رو نداشتی اما واقعا ثابت کردی که گل کاشتی امیدواریم که دیگه هیچ وقت تو بستر بیماری نبینیمتون همیشه  درسلامتیه کامل باشید

ودر آخرهم یه تشکر دیگه ازتمام دست اندرکاران از مربی دروازه بانها گرفته تا ماساژورها و تدارکات و.....وهمه ی تماشاگرای باغیرت که تحت هیچ شرایطی پـــــــــــــرسپولیس رو تنها نذاشتند

 دیگه الانم همتون میدونید که

 

قــــــــــــــــــــرمز رنگ خون

 

 

سرور آسمــــــــــــــونه

 

 

 

 

قرمز رنگ خون...سرور آسمونه

 

 

 

 

 

امسال یکی از پرخاطره ترین لیگهایی بود که من تجربه کردم در کنار آبجی پارمیدام و الهه تیدیل شد به یه لیگ پرخاطره از همه شیرین تر sms هایی بود که وسط بازی ردو بدل میکردیم انگار که سه تایی باهم کنار هم فوتبال و تماشا میکردیم

شاید اگه پارمیدا نبود امسال برای من والهه به یه همچین سال پرخاطره ای تبدیل نمیشد مطمئنم هیچ وقت خاطره های جام هفتم لیگ خلیج فارس  از خاطرمون پاک نخواهد شد

امروز بعد گل دوم از خوشحالیم گریه کردم خدایا شکرت که این همه دلو شاد کردی

واین است

 

پـــــــــــــرسپولیس

 

کوبنده

 

  

 

 

پرسپولیس کوبنده

 

 

 شش امتیاز کم شد

 

بازم قهرمان شد

 

شش امتیاز کم شد بازم قهرمان شد

پرسپولیس زلزله...همینه همینه

پرسپولیس زلزله ...محبوب هرچی دله

 

شنبه 28 اردیبهشت1387  توسط فرشته  |

 

پرسپـــــــولیس 4-صباباتری1

 

ایول داش محسن کمان گیر آقای گل رفت و برگشت

اینم جالبه کلا ازشخصیت یحیی خوشم میاد

تماشاگرام که مثل همیشه ایول دارن

 

چهار گل، هدیه پرسپولیس به مدیر عامل

    افشین قطبی: با حبیب کاشانی به استقبال جام قهرمانی می‎رویم

افشین قطبی پس از برد قاطع پرسپولیس در برابر صبا باتری گفت: قبل از هر چیز باید از حضور یکپارچه و صمیمی هواداران خونگرم پرسپولیس تشکر کنم و این پیروزی را به آنها تبریک بگویم.

به گزارش سایت رسمی باشگاه پرسپولیس، افشین قطبی پس از تبریک به هواداران افزود: آقای کاشانی هم اکنون در منزل هستند و من از اینجا باید به ایشان بگویم که ما شما را خیلی دوست داریم و امیدواریم در بازی آخر پرسپولیس مقابل سپاهان در کنار هم باشیم. بازیکنان ما با قلبهایشان بازی کردند و توانستند تیم صبا باتری را با یک نتیجه خوب شکست دهند.

قطبی ادامه داد: پرسپولیس این چهار گل را به مدیر عامل محبوب خود هدیه می‎دهد. خیلی خوشحالم که پس از 6 سال احساس خوب قهرمانی برای پرسپولیس و هواداران بوجود آمد.

افشین قطبی در مورد بازی گفت: بازی خوبی بود و بازیکنان ما توانستند از موقعیتهای بدست آمده نهایت استفاده را برده و گلهای زیبایی را به ثمر برسانند. من در اینجا جا دارد به باشگاه، هواداران مسئولان و همه دوستداران پرسپولیس تبریک بگویم که بهترین و بزرگترین تیم و باشگاه را در آسیا دارند.

ما در نیمه دوم توانستیم فضای وسط زمین را ببندیدم و تصور ما این بود که علیرضا نیکبخت واحدی می‎تواند در ادامه روند رو به جلوی تیم به ما کمک کند که همینطور هم شد و بازی خوبی را به نمایش گذاشت.

قطبی در پایان گفت: تیم پرسپولیس روحیه قهرمانی دارد و می‎تواند به راحتی به آسیا برود و ما با حبیب کاشانی و کمک و حمایت هواداران خود روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ماه در ورزشگاه یکصد هزار نفری آزادی به استقبال جام هفتم لیگ برتر می‎رویم.

(مرسی افشین خان امپراطور ماهم امیدواریم که امسال پرسپولیس قهرمان بشه)

 

 

 

 

درضمن دوستان عزیز از همین الان شمارو برای جشن قهررمانیه پرسپولیس زلزله دعوتتون میکنم به این وبلاگ قراره بترکونیم

 

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387  توسط فرشته  |

 

خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود...کافیست انار دلت ترک بخورد

 

 

 

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.

 

 

 

هرچی به پایان لیگ نزدیک ترمیشیم رقابت ها هم سنگین ترو نفس گیرترمیشن و استرس آدم برای مشخص شدن قهرمان بیشترمیشه البته درش هیچ شکی نیست که پرسپولیس قهرمان میشه فقط باید صبرکرد ودوتا بازیه آخرو تماشاکرد

سپاهان هم که مساوی کرد به قول آبجی پارمیدام آخه

سپاهان اصفهان ........ سوراخ نصف جهان..........تو روچه به آسیا

 

 

 

اینم یه نوشته از رضا کیانیان ...جالبه

قرار بود ساعت ۲ بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد.

در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است.

تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني.

نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است.

باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم.

يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند.

از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت.

بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند.

حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟

گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا.

هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است.

او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها ۲۳ ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. ۲۴ ساعت او کار مي کند و ۲۴ ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري ۴۰۰ تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري ۳۵۰ مي فروشند و اگر چانه بزني ۳۰۰ هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده.

ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ ۱۵۰ هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام.

از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و ۳۵ دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.»

جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست.

اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند.

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

 

 

دوشنبه 23 اردیبهشت1387  توسط فرشته  |

 

فقط نگاه کرد........نگاه

 

 

نگاهم کرد

              درنگاهش خندیدم ونگاهش کردم

نگاهم کرد

            درنگاهش هزارنغمه صدا خواندم

نگاهم کرد

            پنداشتم که دوستم داردبه دنبالش رفتم

نگاهم کرد

             اما بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد

                                                            فقط نگاه

 

 

 

 

 

 

کسي بايد به او سياست بياموزد. به او، علي دايي؛ مرد بزرگ فوتبال ايران که خود تيشه برداشته و به ريشه مي زند. به او بياموزد زندگي جنگ است اما براي هر جنگي، تدبيري لازم است. تدبير که بگويد براي احقاق حقانيت تو در فوتبال نيازي به موشک قاره پيما نيست. تدبير يا سياست، هر چه مي خواهد اسمش باشد، فرقي نمي کند. اين نياز امروز او است. علي دايي، درخت تناور خودرويي که کسي به او نياموخت شيوه بزرگ بودن در فوتبال را، بايد بياموزد ديگر دوره تمرينات سخت بدني پايان يافته است. او بايد شيوه و سلوک بزرگ بودن در خارج از ميدان را بياموزد. بايد بياموزد کجا سخن بگويد، چه بگويد و مهم تر از همه چگونه و با چه شيوه يي بگويد. کسي بايد به او بگويد فوتبال ايران نقشي در بزرگي اش نداشته. اگر اشتياق او به رشد و تعالي و تمرينات سنگين نبود، امروز علي دايي نبود. در فوتبال ما شايد تنها کسي که مثل او براي تعالي جنگيد و جنگيد و هيچ محدوديتي براي خود قائل نشد احمدرضا عابدزاده باشد که اگر او هم مصدوميت هاي پي در پي را تجربه نمي کرد، امروز به بزرگي علي دايي بود. اما باز هم چه فرقي مي کرد؟ علي دايي و احمدرضا عابدزاده به لحاظ خلق و خو شباهت عجيبي به هم دارند.آن که امروز علي دايي را تخريب مي کند، نه فدراسيون است، نه روزنامه نگار، نه داور و نه هيچ کس ديگري جز خود او. براي علي دايي چيزي به نام آستانه تحمل تعريف خارجي ندارد. او بلافاصله از هر حرفي يا عملکردي خشمگين مي شود. اينجا است که دايي بايد کسي را داشته باشد تا سياست از او بياموزد. او بي محابا مي تازد و اين مشکل بزرگ دايي در طول يک دهه اخير بوده است. خاطرات پس از جام جهاني ۲۰۰۶ افسوس دوباره يي به جان آنهايي مي اندازد که او را دوست دارند. علي دايي تا آنجا پيش رفت که نه دوستي برايش باقي ماند و نه حامي. براي مرد بزرگي مثل او(تنها در حيطه زمين فوتبال) افسوس گوشه نشيني عميقي وجود داشت. او به سايپا رفت و انگار نه انگار که بسياري در دنيا فوتبال ايران را با نام علي دايي مي شناسند. علي دايي بزرگ بودن خارج از زمين مسابقه را نياموخته بود و حيف که او تفاوت شهرت و محبوبيت را ندانست. براي او معيار سنجش محبوبيت همان امضا و عکس يادگاري و همکلامي مردم کوچه و خيابان بوده و هست. نه قدمي براي تفکيک اين دو برداشته و نه مي گذارد کسي به او بياموزد که تعداد بسيار کمي از مردان مشهور جامعه پس از سال ها در ذهن مردم باقي مي مانند؛ آنچه براي او پس از جام جهاني آلمان رخ نداد. او اين روزها پشت خاکريز اول، دفاع مي کند، شايد به شيوه فوتبالي ها بهترين دفاع را در حمله مي بيند که اينگونه بي محابا به هر کس و ناکسي يورش مي برد. لحن کلام او بسيار تند و ناخوشايند شده است، تاب و تحمل انتقاد را ندارد (چه ساده و چه انتقاد ريشه يي)، در ريشه يابي مشکلاتش شايد بتوان به حقانيت او راي داد اما کسي نيست به او بگويد اين وضعيت براي تمامي مردان فوتبال وجود دارد.در طول ماه هاي اخير به ياد ندارم لحظه يي که علي دايي را در گفت وگويي خشنود و خرسند ديده باشم. او فشار بالايي را تحمل مي کند و دقيقاً در همين روز ها است که يک مشاور با تدبير مي تواند به کمکش بيايد. کسي که بتواند حل مسائل حاشيه يي را به او بسپارد تا خود، تنها و تنها به فوتبال بينديشد، تنها چيزي که آموخته است. اگر او نياموخته چگونه صبر پيشه کند، اگر فرصت نداشته پاسخ دادن و عکس العمل نشان دادن را به وقايع پيرامون بياموزد، کسي لازم است اين ضعف علي دايي را جبران کند. علي دايي بزرگي است که خود شأن اين بزرگي را فراموش کرده و در برابر هر مساله يي تا حد انفجار عصباني مي شود و به هر مساله کوچک و بزرگي عکس العمل تندي بروز مي دهد. اين فوتبال به علي دايي نياز دارد اما نه اين علي دايي که مي بينيم. کسي که قدرت حل مسائل را با تدبير و سياست دارد و قادر است پس از به کنترل درآوردن کل فوتبال ايران، خود را کنترل کند، با آرامش تصميم بگيرد و درنهايت دقت مراقب کسي باشد که اميد ملتي به او است. او سرمربي تيم ملي است و بايد بياموزد برخي حرکات نه در شأن او است و نه در شأن جايگاهي چون سرمربيگري تيم ملي.

 

 

باران که روزی ضرب آهنگ غم هایم بود

حالا بهانه ای شده

برای نیامدنت

 

 

 

 

 

اینم چندتا عکس بامزه ازفوتبال خانم ها

 

 

 

 

 

این آخری ازهمشون باحال تره

 

 

 

 

چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  توسط فرشته  |

 

خب اینم از بازی باحال امروز

قابل توجه اونایی که میگفتن  پرســـــــــــــــــــــپولیس  دیگه قهرمان نمیشه .

پرســـــــــــــــــــــپولیس  قهرمان میشه

خدامیدونه که حقشه

به لطف یزدان و بچه ها

پرســـــــــــــــــــــپولیس  قهرمان میشه

همه اونایی هم که ضد پرسپولیس هستن  بدونن حتی اگه اون ۶ امتیاز کسرشده رو هم بهمون برنگردونن ما قهرمان میشیم

مطمئن باشید

 

شش امتیازم کم بشه

 بازم قهرمان میشه

 

 

شنبه 14 اردیبهشت1387  توسط فرشته  |

 

پرســـــــــــــــــــــپولیس زلزله.......همینــــــــه همینه

 

 

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

 

 
بوی قهرمان آمد؛
    پرسپولیس با 5 گل به جام هفتم سلام داد

تیم همیشه قهرمان پرسپولیس پس از کش و قوسهای فراوان با گل باران کردن تیم شیرین فراز، به جام هفتم قهرمانی لیگ برتر سلام داد.

به گزارش سایت رسمی باشگاه پرسپولیس، علیرغم نظر برخی از کارسناسان مبنی بر اینکه سرخپوشان از کورس قهرمانی لیگ برتر خارج شده اند، بار دیگر بوی قهرمان به مشام رسید.

پرسپولیس با برتری 5 بر صفر مقابل شیرین فراز و متوقف شدن سپاهان و صبا باتری در هفته سی ام، توانست بار دیگر خود را به جام هفتم نزدیک کند و با حمایت همه جانبه هواداران، دل آنها را شاد کند. پرسپولیس همچنان با 49 امتیاز در رده دوم جدول رده بندی مسابقات لیگ برتر قرار دارد و اختلافش با سپاهان تنها چهار امتیاز است.

گفتنی است؛ تیم پرسپولیس شنبه آینده در ورزشگاه آزادی به مصاف تیم سایپا می‎رود تا قبل از رویارویی با سپاهان، امتیازات لازم را کسب کند.

 

 پرســــــــــــــــپولیس زلزله

 

همینــــــــه همینــــــــه

 

 

 

 

تااطلاع‌ِ ثانوی‌ ، نفس‌ نکش‌ آینه‌ دار !
از اینجا تا آخرِ شب‌ هزار تا نقطه‌چین‌ بذار !
تااطلاع‌ِ ثانوی‌ ، چشماتون‌ُ هم‌ بذارین‌ !
زخم‌ دریده‌ی‌ شب‌ُ بدون‌ مرهم‌ بذارین‌ !
تااطلاع‌ِ ثانوی‌ ، ترانه‌ لال‌ و کر بشه‌ !
قاصدک‌ِ خبررسون‌ ، دوباره‌ بی‌خبر بشه‌ !
تاطلاع‌ِ ثانوی‌ ، هیچکسی‌ آواز نخونه‌ !
پرنده‌ واسه‌ جوجه‌هاش‌ ، قصه‌ی‌ پرواز نخونه‌ !  

صدای‌ هزارتا فریاد تو سکوت‌ِ شهرِ جادوس‌ !
شهرِ آبستن‌ِ خلوت‌ ، پا به‌