دریادل دریادل بمان
تمام ترس من اینه...کربلا ندیده بمیرم
افــــــــــشین امپــــــــــراطور وقتی اول فصل قول قهرمانی دادی باتمام وجود حس کردیم درست میگی بااون قلب شیرت و احساسات گرمی که بعد ازچند سال به تمام هوادارا دادی واقعا امیدمون به قهرمانی صدبرابر شد انقدرشخصیت جالبی داشتی که حتی رقیباهم پی به شخصیت جنتلمنت برده بودن و تمام سعیشونو میکردن تا حرکات و رفتارشونو مثل تو کنن بااومدنت به تیم ما روحیه ی قهرمانی رو وارد تیم کردی و به قول خودت فوتبال بین المللی رو به بقیه یاددادی وباتمام مشکلاتی که داشتی تمام سعیتو برای قهرمانیه پـــــــــرسپولیس کردی میدونیم که خیلی سخت بود میدونیم که خیلی اذیت شدی اما بااین وجود میدون و خالی نکردی ایرانیا این جور مواقع یه چیزی میگن آهان حیف اما حیف که رفتی یه زن کره ای و بااون نقاشیه افتضاح گرفتی و تو این راه همه ی ما علاوه برشما باید از آقای کاشانی هم که پشتت رو خالی نکرد تشکر کنیم مردی که بافشارهایی که بهش وارد شد دوبار رفتن به اتاق عمل رو تجربه کرد حتی باوجود کم شدن 6 امتیاز هم تمام سعیتونو کردین و ناامید نشدید وما و همه ی فوتبال دوستان میدونن که حتی اگه قهرمان هم نمیشدیم قهرمان واقعی ما بودیم امسال همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما قهرمان نشیم کم شدن 6 امتیاز ، حاشیه های به وجود اومده تو تیم و...اما هم تو هم بازیکنا همه غیرت کردن و به راهشون ادامه دادن وبرای قهرمانی تلاش کردن کریم باقری که امسال واقعا شاهکار کرد و گل کاشت و بادل و جون برای ما بازی کرد مهدی واعظی و حسن رودباریان که تمام وجودشون همه ی سعیشونو برای مراقبت ازسنگر پرسپولیس انجام دادن پژمان نوری محمد نصرتی سپهر حیدری عزیز ومسعود زارعی که تو این چند بازیه آخر واقعا شاهکار کرد و بیراه نگفتم اگه بگم درنبود شیث عالی کار کرد و حتی بهتر ازاون هم بود علی رضا نیکبخت عباس آقایی فرزاد آشوبی حسین بادامکی حسین کعبی حتی بهادر اون وسط مسطا تمام زحمت تیم رو به دوش کشیدن ودر آخرهم محسن آقای گل که امسال واقعا دل هوادارارو شاد کرد علی نیکبخت به خاطر تمام پاس گلایی که به داش محسن دادی ممنون حتی باوجود همه ی اون قهرای بامزت ولی یادت باشه این ممد مامانی برای تو دوست بشو نیست عباس آقایی به خاطر همه ی کرنرای قشنگی که زدی ازتو هم ممنونم اگه بدونی اون روز که بینیت شکست چقدربرات ناراحت شدم آقا سپهر شخصیت تو هم مثل مربی مون واقعا جنتلمن بود تو نشون دادی که علاوه بر اینکه اوتای بلندتو خوب میندازی برعکس علیزاده باپاهم بلدی بازی کنی و یه تشکر ویــــــزه از حمید استیلی که این تیم و بست و مطمئن بودم دل اونم برای قهرمانیه پـــــــــــــرسپولیس میتپید آقای کاشانی میدونم که تا حالا سابقه همکاری بایه همچین تیم پرحاشیه ای رو نداشتی اما واقعا ثابت کردی که گل کاشتی امیدواریم که دیگه هیچ وقت تو بستر بیماری نبینیمتون همیشه درسلامتیه کامل باشید ودر آخرهم یه تشکر دیگه ازتمام دست اندرکاران از مربی دروازه بانها گرفته تا ماساژورها و تدارکات و.....وهمه ی تماشاگرای باغیرت که تحت هیچ شرایطی پـــــــــــــرسپولیس رو تنها نذاشتند دیگه الانم همتون میدونید که امسال یکی از پرخاطره ترین لیگهایی بود که من تجربه کردم در کنار آبجی پارمیدام و الهه تیدیل شد به یه لیگ پرخاطره از همه شیرین تر sms هایی بود که وسط بازی ردو بدل میکردیم انگار که سه تایی باهم کنار هم فوتبال و تماشا میکردیم شاید اگه پارمیدا نبود امسال برای من والهه به یه همچین سال پرخاطره ای تبدیل نمیشد مطمئنم هیچ وقت خاطره های جام هفتم لیگ خلیج فارس از خاطرمون پاک نخواهد شد امروز بعد گل دوم از خوشحالیم گریه کردم خدایا شکرت واین است کوبنده شش امتیاز کم شد بازم قهرمان شد اینم جالبه کلا ازشخصیت یحیی خوشم میاد چهار گل، هدیه پرسپولیس به مدیر عامل افشین قطبی پس از برد قاطع پرسپولیس در برابر صبا باتری گفت: قبل از هر چیز باید از حضور یکپارچه و صمیمی هواداران خونگرم پرسپولیس تشکر کنم و این پیروزی را به آنها تبریک بگویم. به گزارش سایت رسمی باشگاه پرسپولیس، افشین قطبی پس از تبریک به هواداران افزود: آقای کاشانی هم اکنون در منزل هستند و من از اینجا باید به ایشان بگویم که ما شما را خیلی دوست داریم و امیدواریم در بازی آخر پرسپولیس مقابل سپاهان در کنار هم باشیم. بازیکنان ما با قلبهایشان بازی کردند و توانستند تیم صبا باتری را با یک نتیجه خوب شکست دهند. قطبی ادامه داد: پرسپولیس این چهار گل را به مدیر عامل محبوب خود هدیه میدهد. خیلی خوشحالم که پس از 6 سال احساس خوب قهرمانی برای پرسپولیس و هواداران بوجود آمد. افشین قطبی در مورد بازی گفت: بازی خوبی بود و بازیکنان ما توانستند از موقعیتهای بدست آمده نهایت استفاده را برده و گلهای زیبایی را به ثمر برسانند. من در اینجا جا دارد به باشگاه، هواداران مسئولان و همه دوستداران پرسپولیس تبریک بگویم که بهترین و بزرگترین تیم و باشگاه را در آسیا دارند. ما در نیمه دوم توانستیم فضای وسط زمین را ببندیدم و تصور ما این بود که علیرضا نیکبخت واحدی میتواند در ادامه روند رو به جلوی تیم به ما کمک کند که همینطور هم شد و بازی خوبی را به نمایش گذاشت. قطبی در پایان گفت: تیم پرسپولیس روحیه قهرمانی دارد و میتواند به راحتی به آسیا برود و ما با حبیب کاشانی و کمک و حمایت هواداران خود روز شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ماه در ورزشگاه یکصد هزار نفری آزادی به استقبال جام هفتم لیگ برتر میرویم. (مرسی افشین خان امپراطور ماهم امیدواریم که امسال پرسپولیس قهرمان بشه) درضمن دوستان عزیز از همین الان شمارو برای جشن قهررمانیه پرسپولیس زلزله دعوتتون میکنم به این وبلاگ قراره بترکونیم ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد. هرچی به پایان لیگ نزدیک ترمیشیم رقابت ها هم سنگین ترو نفس گیرترمیشن و استرس آدم برای مشخص شدن قهرمان بیشترمیشه البته درش هیچ شکی نیست که پرسپولیس قهرمان میشه فقط باید صبرکرد ودوتا بازیه آخرو تماشاکرد قرار بود ساعت ۲ بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد. در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است. تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني. نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است. باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم. يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند. از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت. بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند. حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟ گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا. هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است. او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها ۲۳ ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. ۲۴ ساعت او کار مي کند و ۲۴ ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري ۴۰۰ تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري ۳۵۰ مي فروشند و اگر چانه بزني ۳۰۰ هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده. ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ ۱۵۰ هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام. از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و ۳۵ دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.» جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست. اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند. من از خدا خواستم، نگاهم کرد درنگاهش خندیدم ونگاهش کردم نگاهم کرد درنگاهش هزارنغمه صدا خواندم نگاهم کرد پنداشتم که دوستم داردبه دنبالش رفتم نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد فقط نگاه
کسي بايد به او سياست بياموزد. به او، علي دايي؛ مرد بزرگ فوتبال ايران که خود تيشه برداشته و به ريشه مي زند. به او بياموزد زندگي جنگ است اما براي هر جنگي، تدبيري لازم است. تدبير که بگويد براي احقاق حقانيت تو در فوتبال نيازي به موشک قاره پيما نيست. تدبير يا سياست، هر چه مي خواهد اسمش باشد، فرقي نمي کند. اين نياز امروز او است. علي دايي، درخت تناور خودرويي که کسي به او نياموخت شيوه بزرگ بودن در فوتبال را، بايد بياموزد ديگر دوره تمرينات سخت بدني پايان يافته است. او بايد شيوه و سلوک بزرگ بودن در خارج از ميدان را بياموزد. بايد بياموزد کجا سخن بگويد، چه بگويد و مهم تر از همه چگونه و با چه شيوه يي بگويد. کسي بايد به او بگويد فوتبال ايران نقشي در بزرگي اش نداشته. اگر اشتياق او به رشد و تعالي و تمرينات سنگين نبود، امروز علي دايي نبود. در فوتبال ما شايد تنها کسي که مثل او براي تعالي جنگيد و جنگيد و هيچ محدوديتي براي خود قائل نشد احمدرضا عابدزاده باشد که اگر او هم مصدوميت هاي پي در پي را تجربه نمي کرد، امروز به بزرگي علي دايي بود. اما باز هم چه فرقي مي کرد؟ علي دايي و احمدرضا عابدزاده به لحاظ خلق و خو شباهت عجيبي به هم دارند.آن که امروز علي دايي را تخريب مي کند، نه فدراسيون است، نه روزنامه نگار، نه داور و نه هيچ کس ديگري جز خود او. براي علي دايي چيزي به نام آستانه تحمل تعريف خارجي ندارد. او بلافاصله از هر حرفي يا عملکردي خشمگين مي شود. اينجا است که دايي بايد کسي را داشته باشد تا سياست از او بياموزد. او بي محابا مي تازد و اين مشکل بزرگ دايي در طول يک دهه اخير بوده است. خاطرات پس از جام جهاني ۲۰۰۶ افسوس دوباره يي به جان آنهايي مي اندازد که او را دوست دارند. علي دايي تا آنجا پيش رفت که نه دوستي برايش باقي ماند و نه حامي. براي مرد بزرگي مثل او(تنها در حيطه زمين فوتبال) افسوس گوشه نشيني عميقي وجود داشت. او به سايپا رفت و انگار نه انگار که بسياري در دنيا فوتبال ايران را با نام علي دايي مي شناسند. علي دايي بزرگ بودن خارج از زمين مسابقه را نياموخته بود و حيف که او تفاوت شهرت و محبوبيت را ندانست. براي او معيار سنجش محبوبيت همان امضا و عکس يادگاري و همکلامي مردم کوچه و خيابان بوده و هست. نه قدمي براي تفکيک اين دو برداشته و نه مي گذارد کسي به او بياموزد که تعداد بسيار کمي از مردان مشهور جامعه پس از سال ها در ذهن مردم باقي مي مانند؛ آنچه براي او پس از جام جهاني آلمان رخ نداد. او اين روزها پشت خاکريز اول، دفاع مي کند، شايد به شيوه فوتبالي ها بهترين دفاع را در حمله مي بيند که اينگونه بي محابا به هر کس و ناکسي يورش مي برد. لحن کلام او بسيار تند و ناخوشايند شده است، تاب و تحمل انتقاد را ندارد (چه ساده و چه انتقاد ريشه يي)، در ريشه يابي مشکلاتش شايد بتوان به حقانيت او راي داد اما کسي نيست به او بگويد اين وضعيت براي تمامي مردان فوتبال وجود دارد.در طول ماه هاي اخير به ياد ندارم لحظه يي که علي دايي را در گفت وگويي خشنود و خرسند ديده باشم. او فشار بالايي را تحمل مي کند و دقيقاً در همين روز ها است که يک مشاور با تدبير مي تواند به کمکش بيايد. کسي که بتواند حل مسائل حاشيه يي را به او بسپارد تا خود، تنها و تنها به فوتبال بينديشد، تنها چيزي که آموخته است. اگر او نياموخته چگونه صبر پيشه کند، اگر فرصت نداشته پاسخ دادن و عکس العمل نشان دادن را به وقايع پيرامون بياموزد، کسي لازم است اين ضعف علي دايي را جبران کند. علي دايي بزرگي است که خود شأن اين بزرگي را فراموش کرده و در برابر هر مساله يي تا حد انفجار عصباني مي شود و به هر مساله کوچک و بزرگي عکس العمل تندي بروز مي دهد. اين فوتبال به علي دايي نياز دارد اما نه اين علي دايي که مي بينيم. کسي که قدرت حل مسائل را با تدبير و سياست دارد و قادر است پس از به کنترل درآوردن کل فوتبال ايران، خود را کنترل کند، با آرامش تصميم بگيرد و درنهايت دقت مراقب کسي باشد که اميد ملتي به او است. او سرمربي تيم ملي است و بايد بياموزد برخي حرکات نه در شأن او است و نه در شأن جايگاهي چون سرمربيگري تيم ملي. باران که روزی ضرب آهنگ غم هایم بود حالا بهانه ای شده برای نیامدنت
اینم چندتا عکس بامزه ازفوتبال خانم ها این آخری ازهمشون باحال تره قابل توجه اونایی که میگفتن پرســـــــــــــــــــــپولیس دیگه قهرمان نمیشه . پرســـــــــــــــــــــپولیس قهرمان میشه خدامیدونه که حقشه به لطف یزدان و بچه ها پرســـــــــــــــــــــپولیس قهرمان میشه همه اونایی هم که مطمئن باشید یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* *
تیم همیشه قهرمان پرسپولیس پس از کش و قوسهای فراوان با گل باران کردن تیم شیرین فراز، به جام هفتم قهرمانی لیگ برتر سلام داد. به گزارش سایت رسمی باشگاه پرسپولیس، علیرغم نظر برخی از کارسناسان مبنی بر اینکه سرخپوشان از کورس قهرمانی لیگ برتر خارج شده اند، بار دیگر بوی قهرمان به مشام رسید. پرسپولیس با برتری 5 بر صفر مقابل شیرین فراز و متوقف شدن سپاهان و صبا باتری در هفته سی ام، توانست بار دیگر خود را به جام هفتم نزدیک کند و با حمایت همه جانبه هواداران، دل آنها را شاد کند. پرسپولیس همچنان با 49 امتیاز در رده دوم جدول رده بندی مسابقات لیگ برتر قرار دارد و اختلافش با سپاهان تنها چهار امتیاز است. گفتنی است؛ تیم پرسپولیس شنبه آینده در ورزشگاه آزادی به مصاف تیم سایپا میرود تا قبل از رویارویی با سپاهان، امتیازات لازم را کسب کند. «یغما گلرویی» به نقل از پارس فوتبال : ۱- شيث رضايي بچه مازندران است و در حميدآباد ساري به دنيا آمد و در زمين هاي فوتبال حميدآباد، فرح آباد، سوته و اطراف ساري رشد کرد و خود را به عنوان مدافعي قابل به فوتبال ايران معرفي کرد. شيث در روزگار نوجواني بازيکني تنومند و قلدر نشان مي داد، از تکنيک بسيار خوبي برخوردار بود و دوست داشت دوستانش او را به نام «مارادونا» صدا بزنند؛ پسرکي که هنر مارادونا را دوست داشت و توانايي مارادونا شدن را نداشت، براي همين در آخر تيم مي ماند و توپ «مارادوناها» را مي زد. او مارادونا نشد اما تا به پايان بازي هاي مارادونايي و تماشاگرپسند را در ذهن داشت و در برخي اوقات به تبعيت از آنان حرکاتي را انجام مي داد. هنوز دوستانش به ياد دارند که او چگونه مدرسه را دو در مي کرد تا در زمين فوتبال حميدآباد هم سن و سال هايش را به آنجا بکشاند و فوتبال تيغي با آنها بزند، عشق او فوتبال بود و البته دعواهايي که آخر بازي گل مي کرد. ۲- شيث رضايي به سايپا رفته بود؛ بازيکني جوان با خويي سرکش که توانايي جار و جنجال در هر بازي رسمي و غيررسمي را داشت. دو روستاي حميدآباد و فرح آباد همسايه همديگر هستند و هميشه بازي هاي فوتبال يا واليبالشان به جنجال کشيده مي شود و شيث شايد به خاطر فيزيک بدني اش در صدر دعواها و جنجال ها قرار داشت. يکي از هم محلي هايش درباره خصوصيات بدني اش مي گويد؛«قلدري و اندام تنومندش به دايي هايش رفته، آنها هم همين گونه بودند. قوي، مغرور و البته بسيار يکدنده.» حضور رضايي در سايپا همزمان با جوانگرايي مايلي کهن شد و شيث بازيگوش و حاجي هميشه جدي با هم نساختند تا در جريان يک تمرين مايلي کهن به يکي از حرکاتش ايراد مي گيرد که با عکس العمل نامناسب شيث روبه رو مي شود، آن روزها حاجي آتيشي تر بود و براي همين خيلي زود فيوز پراند و در پايان تمرين تصميم گرفت که از فردا شيث به تمرين نيايد. تصميم حاجي براي اخراج رضايي نه براي تنبيه بلکه براي قرار گرفتن در چارچوبي بود که هر بازيکن آينده دار و «مايه»داري بايد در آن قالب قرار مي گرفت و متاسفانه شيث هرگز نخواست حتي در آن روزها هم قبول کند که بايد قرار گيرد. او الگويش مارادونا بود و مانند او به درست بودن هرآنچه که به ذهنش مي رسيد اطمينان داشت. ۳- دوره حضور اکبر غمخوار همزمان با ورود بگوويچ به پرسپوليس شد. مربي کروات اصل ابتدايي را در اختيار داشتن ستاره مي دانست و در ادامه به جذب بازيکنان آينده دار فکر مي کرد؛ کاري که هنرش بود. علي اصغر يوسف نژاد مشاور مازندراني غمخوار که با مهرداد هاشمي مديرعامل سايپا رفاقتي ديرينه داشت، شيث رضايي را مي خواهد و هاشمي موضوع را با مايلي کهن در ميان مي گذارد و حاجي از خدا خواسته جمله يي ماندگار را براي شيث به يادگار مي گذارد؛ «يک چيز رويش بگذاريد و بدهيد به پرسپوليس.» رضايي در تمرينات پرسپوليس شرکت مي کند و بگوويچ بازي اش را مي پسندد و به مديران اعلام مي کند که با او قرارداد ببنديد. در روز عقد قرارداد بگوويچ سقلمه يي به غمخوار مي زند و توجهش را به زير ميز جلب مي کند که در آن مربي کروات عدد پنج را به مديرعامل نشان مي داد، يعني بايد با اين بازيکن قرارداد پنج ساله ببنديد چراکه آينده خوبي در انتظارش است. ۴- دوران حضور آري هان همراه با شکوفايي فني شيث رضايي مي شود. در اولين داربي و با حضور هان بر روي نيمکت پرسپوليس دو مازندراني خلاقيت هاي فني شان را به فوتبال ايران نشان مي دهند، اولي مهرداد اولادي است و دومي هم کسي نيست جز شيث رضايي. در حقيقت آري هان با شناخت از توانايي هاي فني و با علم به اينکه بازيکن سمت راستش اعتماد به نفسي افزونتر از ساير بازيکنان پرسپوليس دارد، بسياري از گره هاي سمت راست تيم را گشود. مصطفي دنيزلي هم در ابتداي حضورش از اين اعتماد به نفس مغرورانه برداشتي اشتباه داشت، در ادامه به شيث اعتماد کرد و نتيجه اش را هم گرفت. ۵-امروز اگر شيث رضايي از پرسپوليس اخراج شده است بايد به همان جرياني انديشيد که اين بازيکن مازندراني را وارد بازي پشت صحنه کرد و براي اينکه از او و خصوصيات اخلاقي ويژه اش استفاده کند، عنوان پرطمطراق «کاپيتان پرسپوليس» را اهدا کرد تا راه براي جنجال آفريني هايش باز شود. رضايي همان بازيکني بود که زماني بزرگ ترين بي اخلاقي اش کشيدن پيراهن علي دايي و مسائل فني بود اما امروز او اسير دست واسطه ها شده است. رضايي از لحاظ فني براي فوتبال ايران تمام شده، او ديگر نمي تواند بازيکن ملي باشد چراکه حريم ها را شکست و اسير دست پرده نشيناني شد که از حضور بر روي پرده هراس دارند. اخراج، او را ناراحت نخواهد کرد چرا که شيث ديگر براي خودش مارادونايي شده است که جنجال مي آفريند تا تيتر يک مطبوعات باشد، فردا به استقلال مي رود تا ياغي شود و مطمئناً در آنجا نيز جنجال هايي تازه را رقم خواهد زد. پسرک حميدآبادي خيلي زود معروف شد و مطمئنيم به همان سرعت نيز از حافظه فوتبال دوستان پاک خواهد شد چرا که راه را اشتباه انتخاب کرده است بچه ها سلام تســـــــلیـــــــت تســـــــلیـــــــت مردِ غزلخونِ شبزدهام ، حنجرهم اسیره ! تو این کوچه امشب توبا من بخون ! پهلوونِ قصههای موندگار ! ای همیشه موندنی ! دلت از بغض کدوم غصه شکست ؟ دیروز 6 اردیبهشت بود روز تولد پدرم بهترین آرزوم برای پدرم سلامتیشه و اینکه خدا همیشه سایشو روسرمن و داداشام و مامانم نگه داره فکر مي کنيد اگر سوال مسابقه يکي از برنامه هاي ورزشي درباره نام پرسپوليس باشد چند درصد مردم از بين دو گزينه پيروزي يا پرسپوليس اسم پرسپوليس را انتخاب مي کنند؟ اگر اغراق نباشد پيش بيني اينکه برتري بين اين دو گزينه با فاصله بسيار زيادي به سود نام پرسپوليس خواهد بود چندان سخت نيست. وقتي اسمي از ابتدا با مجموعه يي به وجود مي آيد اينکه بخواهيد پس از چند سال اسم اين مجموعه را تغيير بدهيد نه سخت بلکه ناشدني است. اگر برنامه دوشنبه قبل نود را ديده باشيد قطعاً متوجه خنده هاي ريز عادل فردوسي پور پس از گفتن پرسپوليس و تصحيح اسم پرسپوليس به پيروزي شده ايد. البته در ابتدا خيلي ها فکر مي کردند به دليل قوانين داخلي سازمان صدا و سيما فردوسي پور مجبور است به جاي پرسپوليس از پيروزي استفاده کند. اما نه فردوسي پور از سوي مديران ارشد صدا و سيما تحت فشار بود و نه اينکه او به دلخواه خود از کلمه پيروزي به جاي پرسپوليس استفاده مي کرد. در حالي که نام پرسپوليس، باشگاه فرهنگي- ورزشي پيروزي (پرسپوليس) ثبت شده، معاونت فرهنگي سازمان تربيت بدني بخشنامه يي را براي تعدادي از رسانه ها فرستاده که در آن رسانه ها را از به کار بردن نام پرسپوليس منع کرده و از اين رسانه ها خواسته در خبرها و گزارش هايشان به جاي کلمه پرسپوليس از پيروزي استفاده کنند. هرچند جرقه استفاده از نام پيروزي اولين بار توسط سيدمحمد خاتمي زده شد اما رئيس جمهور سابق تنها در حد يک توصيه از رسانه ها خواست از پيروزي به جاي پرسپوليس استفاده کنند. اما اينکه بخشي از سازمان تربيت بدني با ارسال نمابري به رسانه ها خواسته است که از نام پيروزي به جاي پرسپوليس استفاده کنند کمي غيرمنتظره است.در بخشي از نامه معاونت فرهنگي سازمان تربيت بدني که به امضاي ساور معاون اين بخش رسيده با اشاره به اساسنامه باشگاه که نام پيروزي در آن ثبت شده آمده است؛ «مقتضي است در تمام خبرها و مقالات منتشر شده توسط آن نشريه وزين نسبت به رعايت استفاده از کلمه پيروزي به جاي پرسپوليس اقدام شود». در حالي سازمان تربيت بدني با استفاده از ادبياتي دستوري رسانه ها را مجبور کرده از کلمه پيروزي به جاي پرسپوليس استفاده کنند که هنوز بيش از يک ماه از صدور مجوز روزنامه پرسپوليس توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي نگذشته است. اگر دولت نهم از اصل با نام پرسپوليس مخالفت دارد چرا مجوزي را با اين نام براي ارگان رسمي اين باشگاه صادر کرده و اگر اين تصميمي خودسرانه از سوي سازمان تربيت بدني است چه دليلي دارد سازمان خارج از حيطه وظايفش از رسانه ها چنين درخواستي را داشته باشد. به هر حال در شرايطي که فضاي ورزشگاه ها جو مسمومي دارد و يکي از وظايف معاونت فرهنگي سازمان تربيت بدني فرهنگسازي در اين ورزشگاه هاست، اين بخش از سازمان در مساله يي دخالت کرده که شايد نظرش با نظر اکثريت مردم مغاير است. به هر حال مردم با نام پرسپوليس خو گرفته اند و تغيير دادن نظر مردمي که سال هاي سال با اسم پرسپوليس زندگي کرده اند نه تنها سخت بلکه ناشدني است.
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال دكتر شريعتي همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترم ترند . همه آدمها برابرند، امادخترها پر طرفدارترند. همه آدمها برابرند ، اما بچه ها واجبترند. همه آدمها برابرند، در کل همه آدمها برابرند ، تا نباشد میل حق برگی نیفتد ازدرخت گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم بود ،سرپناه بی کسیم بود ،طوفان توان راازمن گرفت ،آخه کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت:ماری درراه لانه تو بود و تو خواب بودی ،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار پرگشودی، چه بسیار بلاها یی که ازتو به واسطه محبتم دورکردم وتو ندانسته به دشمنی من برخاستی ازمیان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها کسانی باخود چتر به همراه دارند که باایمان ترند ازخواب برخیز قبل از این که خورشید اوراازشرم بسراید ازخانه بیرون شو قبل از اینکه روزی حلال تو سفر کند ازخدا بخواه قبل ازاینکه ستاره رحمتش خاموش شود
گفتی باید بنویسم کهشبِ قصه قشنگه ! چه شبای رنگ به رنگی ! من میخوام یه آینه باشم روبهروی این دقایق ! چه شبای رنگ به رنگی ! «یغما گلرویی»
نمایندگان کنفدراسیون فوتبال آسیا ای.اف.سی که برای گفتوگو با مقامات ورزشی ایران به تهران رفتهاند، برای لزوم تطبیق شرایط داخلی فوتبال کشورهای عضو آن کنفدراسیون با شرایط مورد نظر فدراسیون بینالمللی فوتبال، فیفا، تاکید کردهاند. آی.اف.سی قبلاً اعلام کرده بود که از سال ۲۰۰۹ فقط آن دسته از کشورهای آسیایی میتوانند در رقابتهای جام باشگاههای آسیا نماینده داشته باشند که شرایط داخلی فوتبالشان را با شرایط اعلامشده از سوی «فیفا» تطبیق دهند یکی از مسایلی که به گفتهی مقامات فدراسیون فوتبال ایران در گفتوگوهای تهران بهطور جدی از سوی نمایندگان ای.اف.سی مطرح شده، انتقاد آنان و «فیفا» از عدم حضور زنان در ورزشگاهها برای تماشای مسابقات فوتبال است. این در حالی است که به نظر میرسد برای تماشاچیان زن در مسابقات ورزشی دیگر چنین محدودیتهایی وجود ندارد. مثلاً در مسابقات اخیر تنیس جام دیویس که در تهران برگزار شد، زنان در میان تماشاچیان حضورداشتند. فدراسیون ایران تاکنون حضور چنین تماشاچیان را دلیل راهندادن زنان به ورزشگاهها عنوان کرده است. به گفتهی مقامات ورزشی ایران برای جلوگیری از بیاحترامی به زنان، از ورود آنان به ورزشگاهها جلوگیری میشود. این مساله را با فریده شجاعی، نایب رییس فدراسیون فوتبال در امور زنان در میان گذاشتم: ببینید، من خودم دو هفتهی پیش بازی استقلال و پرسپولیس را رفتم از نزدیک دیدم. اتفاقاً هیچ جو بدی هم در استادیوم وجود نداشت. یعنی خیلی هم تعجب کردم، خیلی جو آرام و بیسروصدا و خیلی منظم و مرتبی بود، نه حرف بدی زده شد و نه حرف زشتی. هیچ، هیچ اتفاقی نیفتاد. من آنجا بودم. بنابراین با این صحبتی که میفرمایید، از دید شما اشکالی ندارد برای ورود بانوان به ورزشگاه… از دید من اشکالی ندارد. ولی ببینید یکسری سیاستهای نظام است، یکسری برنامههای سازمان تربیت بدنی است و ما باید براساس مقرراتی که برایمان وضع میکنند جلو برویم. با اولتیماتوم کنفدراسیون فوتبال آسیا، زنان در یک قدمی ورود به ورزشگاهها قرار گرفتهاند من نمیدانم چرا، ولی خب دلایلی دارند برای خودشان که میگویند نباید بیایند و ما باید تابع باشیم. من شاید خیلی دوست داشته باشم خیلی کارها بکنم، ولی وقتی قوانین و مقررات کشورم اجازه ندهد، مجبورم تابع باشم دیگر. این مسایل و این مشکلات… به هرحال الان ایران در شرایطی قرار گرفته است که اگر بخواهد مورد تحریم فیفا قرار نگیرد، باید این درخواست فدراسیون بینالمللی فوتبال را عملی بکند. به نظر شما فدراسیون و سازمان تربیت بدنی چه کارهایی را باید انجام بدهند که ورزشگاهها را برای ورود بانوان مناسبتر بکنند؟ بههر صورت فرهنگسازی به منظور ترویج ورزش بانوان همیشه صحبتاش بوده است، از رییس سازمان گرفته تا مراجع دینی، تا مسوولین بزرگ مملکتی همیشه این را در صدر صحبتهایشان قرار دادهاند. بالاخره یک زمانی باید جا بیفتد که استادیومها و سالنهای ورزش ما، محیطهایی پاک باشند، ولی من خودم شخصا دو هفتهی پیش که بازی من حتی از دم در تا پارکینگ هم پیاده آمدم که ببینم واقعاً مردم چه برخوردی میکنند. دیدم برخوردها همه طبیعی و معقول است و افسوس خوردم که چرا ما نمیتوانیم دخترهایمان را به این محیط خوبی و سالم بیاوریم. ولی خب نمیدانم، شاید اگر اتفاق دیگری بیفتد، یکی ببرد و یکی ببازد، باز دوباره مردم به سروکلهی هم بزنند، ناسزا بگویند و بیحرمتی کنند و تبعاتش هم برای خانمها بد بشود. ولی در مجموع بالاخره من فکر میکنم نظاممان یا سازمان تربیت بدنی یا فدراسیون فوتبال بالاخره مشکلاتی را دیدهاند در این قضیه که اصرار دارند که خانمها حضور نداشته باشند. ما تابع مقررات و تابع سیاستهای نظاممان هستیم. ما دوست داریم برویم بازی را از نزدیک ببینیم، من بعد از سی سال این بازی را از نزدیک دیدم، به نظرم بسیار قشنگتر از دفعات گذشته آمد که بارها و بارها نشستهام و از تو تلویزیون دیدم. مسلماً دختران جوان ما به دیدن بازی از نزدیک، بسیار راضیترند. یعنی خیلی راحت و بهتر بازی را لمس میکنند و انگیزههایشان هم بالاتر میرود. ولی ما باید ببینیم که سازمان تربیت بدنی و فدراسیون فوتبال چه تصمیماتی را میگیرند و چه برنامههایی مدنظرش دارند و یا برنامهریزی خاصی بکند که خانمها یک بخشی از استادیوم را داشته باشند و بتوانند بروند بازی را تماشا بکنند. بالاخره ما تابع مقررات هستیم. حالا میمانیم که ببینیم چه اتفاقی میافتد. اگر سازمان تربیت بدنی مجبور شود که ورود بانوان را به ورزشگاهها آزاد بکند، آیا میشود تدابیری در نظر گرفت که جلوی کسانی را که حرفهای رکیک میزنند یا توهین میکنند، بگیرند؟ ببینید، من خودم یک زن هستم. مجبورم مدافع حداقل آن بخش از زنان علاقمند به فوتبال کشورم هم باشم و دوست دارم چنین اتفاقی بیفتد. دوست دارم، چون میدانم دختران جوان ما خیلی دوست دارند که بیایند بازی را از نزدیک ببینند. شاید واقعاً یکسری از انگیزههایشان برای رفتن به ورزش کردن و دوری از بسیاری از مسایل ناجور و نامناسب افزایش پیدا بکند. واقعاً هم دلم میخواهد این اتفاق بیفتد و فکر میکنم اگر چنین اتفاقی بیفتد، میشود کارهایی کرد، میشود تدابیری اندیشید، میشود بالاخره جلوی مردم را گرفت. در هر صورت میشود فرهنگسازی کرد. بالاخره آنها هم جوانند و میآیند آنجا که خودشان را تخلیه کنند و بازی مورد علاقهشان را ببینند و تیم مورد علاقهشان را تشویق کنند. ولی وقتی ببینند یکسری خانم هم در کنارشان نشستهاند، ممکن است به حرمت آن خانمها که حالا فکر کنند خواهرشان است، همسرشان است یا مادرشان است، من فکر کنم خودبهخود یک مقداری از توهینهایی که میکنند و بیحرمتیهایی که در استادیوم اتفاق میافتد و ناسزاهایی که گفته میشود، کمتر میشود. ضمن این که بالاخره یکسری مامور هم آدم اضافه کند و کسانی را که دیگر نمیشود کنترلشان کرد و خیلی بد برخورد میکنند، شناسایی بکنند و رفته رفته میشود استادیوم را از این قضیه پاک کرد و استادیومی را بهوجود آورد که خانمها هم بتوانند در آن شرکت داشته باشند. خانم شجاعی، مورد دیگری که فیفا عنوان کرده بود، این بود که صدا و سیما برای پخش مسابقات سهمی به فدراسیون و باشگاهها تا حالا نداده است و باید این کار را انجام بدهد. فکر میکنید این مسله روی برای پیشرفت باشگاهها تاثیر خوبی خواهد داشت؟ بحث مارکتینگ است و بازاریابی و این که ما باید بالاخره بودجهمان از راهی تامین بشود علاوه بربودجهی فدراسیون، و خب همه جای دنیا برای خانمهایشان هم تبلیغ میکنند و اسپانسر میگیرند. منتها اسپانسر زمانی میآید برای خانمها هزینه کند که پخش تلویزیونی داشته باشد و حداقل اسم آن ارگان روی سینههایشان نوشته شده باشد که چهارتا ببیننده وقتی میبیند، بالاخره یک تبلیغی باشد. ولی وقتی ما این پوشش تلویزیونی و این تبلیغات را نداریم، مسلماً هیچ اسپانسری هم نمیآید از ما حمایت بکند. شاید فیفا هم منظورش این بوده که شما باید اسپانسر بگیرید، و اسپانسر هم زمانی میتوانید بگیرید که پخش تلویزیونی داشته باشید. در بخش فوتبال زنان، پوششِ بچهها کاملاً اسلامی است و ما هم با همین در مسابقات آسیایی شرکت کردیم و اتفاقاً از نظر فرهنگی ما حتا یک الگو هستیم برای کشورهای دیگر. ما ماه گذشته که در ویتنام بودیم، توی برنامهی فرهنگی و اجتماعی ویتنام، بازی بچههای ما را به عنوان الگو به نمایش گذاشتند و با آنها مصاحبه کردند که با این لباسها، با این وجاهت و با این وضعیت علاقمندند و میآیند فوتبالشان را بازی میکنند و در مسابقات آسیایی هم شرکت میکنند و این درسی است برای کشورهای دیگر. یعنی ما حتی داریم با این وضعیت در کشورهای دیگر فرهنگسازی و الگوسازی میکنیم. من بهعنوان مسوول فوتبال بانوان این کشور دوست دارم این اتفاق بیفتد، ولی دوست دارم در وهلهی اول در راستای سیاستهای سازمان و نظامم باشد.
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این نشونه ی غیرتت بود که بعد عمل بازم تو پــــــرسپولیس بازی کردی![]()
وامروز هم که واقعا ثابت کردی حرف نداری![]()
![]()
![]()
![]()
قــــــــــــــــــــرمز رنگ خون
سرور آسمــــــــــــــونه
![]()



![]()
![]()
که این همه دلو شاد کردی![]()
پـــــــــــــرسپولیس 



![]()


![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
ایول داش محسن کمان گیر آقای گل رفت و برگشت![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تماشاگرام که مثل همیشه ایول دارن![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
افشین قطبی: با حبیب کاشانی به استقبال جام قهرمانی میرویم
![]()

سپاهان هم که مساوی کرد به قول آبجی پارمیدام آخه اصفهان ........ سوراخ نصف جهان..........تو روچه به آسیا
سپاهان![]()
![]()
اینم یه نوشته از رضا کیانیان ...جالبه![]()
![]()
غمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
خب اینم از بازی باحال امروز ضد پرسپولیس هستن بدونن حتی اگه اون ۶ امتیاز کسرشده رو هم بهمون برنگردونن ما قهرمان میشیم
شش امتیازم کم بشه
بازم قهرمان میشه










بوی قهرمان آمد؛
پرسپولیس با 5 گل به جام هفتم سلام داد
پرســــــــــــــــپولیس زلزله
همینــــــــه همینــــــــه









تااطلاعِ ثانوی ، نفس نکش آینه دار
!
از اینجا تا آخرِ شب هزار تا نقطهچین بذار
!
تااطلاعِ ثانوی ، چشماتونُ هم بذارین
!
زخم دریدهی شبُ بدون مرهم بذارین
!
تااطلاعِ ثانوی ، ترانه لال و کر بشه
!
قاصدکِ خبررسون ، دوباره بیخبر بشه
!
تاطلاعِ ثانوی ، هیچکسی آواز نخونه
!
پرنده واسه جوجههاش ، قصهی پرواز نخونه
!
صدای هزارتا فریاد تو سکوتِ شهرِ جادوس
!
شهرِ آبستنِ خلوت ، پا به ماهه یه هیاهوس
!
ای صدای نو رسیده ! شبُ پُرکن از سپیده
!
تو حراجِ شهرِ قصه ، زندگی به شرطِ چاقوس
!
ای شبِ قداره به دست ! ای شبحِ بیهمهچیز
!
برای فتحِ آسمون ، خونِ ستاره رُ نریز
!
ساعتِ خوابِ بیخبر ! زنگِ رهایی رُ بزن
!
بذار بازم طلوع کنه ، اون منِ آفتابی من
!
باید بخونم اگه شب صِدامُ باور نداره
!
وقتی یکی تو آینه اَشکای من رُ میشماره
باید بخونم توی این قحطیِ شعرُ حنجره
!
وقتی تو آستینِ رفیق ، تیغهی تیزِ خنجره
!
صدای هزارتا فریاد تو سکوت شهر جادوس
شهر آبستن خلوت پا به ماه یه هیاهوس
ای صدای نو رسیده شب و پرکن ازسپیده
تو حراج شهرقصه زندگی به شرط چاقوس







![]()






![]()
فقط اومدم یه چیزی به اس اسی های عزیز بگم جهت آرامش روحشوناس اس بی خاصــــــــــــــیت
خیلی حال میده رقیب آدم بازی ۰-۱ بردرو ۱-۲ ببازه
مراتب تسلیت مرا پذیرا باشید

حرف از قدیمای قصه نزن ،دیگه خیلی دیره !
همیشگیِ من ! ستارهی روشن !
تو این کوچه امشب تو با من بمون !
صدای قدیمی ! همیشه صمیمی !
توی این کوچه منُ تنها نذار !
بیا تا مثل قدیم ، با ترانهها بریم !
تو سکوت کوچهها دوباره دَم بگیریم !
بیا که دلم برات تنگه هنوز !
تشنهی صدای آهنگه هنوز !
ای همیشه خوندنی !
مردِ مردِ قصهها !
ای صدای بیصدا !
که شبِ کوچهنشین چشماتُ بست !
تو همیشه سرفرازی!
غمِ این ترانهسازی!
همیشه از تو میخونه این صدا !
تو سکوت کوچه باغِ قصهها !
قصهی مرد بزرگی که سَرِش ،
خم نشد پیشِ هجومِ غصهها !![]()
![]()


.

همه آدمها برابرند ، اما خانمها مقدمند. ![]()
اما بعضيها برابرترند...
...کاملا بدون شرح


رو سرِ ثانیههامون یه حریرِ رنگ به رنگه !
گفتی باید بنویسم جادهی ترانه بازه !
شبِ رو سیاهِ قصه از ستاره بینیازه !
گفتی باید بنویسم ، اما سخته این نوشتن !
از قشنگی قصه گفتن تو دقایقی که زشتن !
چه جماعتِ یه رنگی !
نه مُسلسلی ، نه جنگی !
چه دروغای قشنگی !
مثلِ یه بغضِ قدیمی واسه دلتنگیِ عاشق !
اما اینجا سنگِ سایه میشکنه آینهها رُ !
تو یه لحظه برفِ وحشت میپوشونه جای پا رُ !
اینجا باید بنویسی که چشای شب قشنگه !
اینجا جای آینهها نیست ، اینجا وعدهگاهِ سنگه !
چه جماعتِ یه رنگی !
نه مُسلسلی ، نه جنگی !
چه دروغای قشنگی !
از سوی دیگر سایت اینترنتی youtube که فیلمهای گوناگونی را که از سوی مردم فرستاده میشود و در دسترس عموم میگذارد، فیلمی از یکی از مسابقههای باشگاه پرسپولیس با استقلال تهران منتشر کرده است که طرفداران پرسپولیس شعارهای رکیکی را علیه یکی از بازیکنان استقلال یکصدا فریاد میزنند. استقلال و پرسپولیس را از نزدیک دیدم، حالا شاید جو بازی طوری بود، یعنی چون مساوی شد، شاید این اتفاق نیفتاد و کسی واقعاً بیحرمتی نکرد و همه احترام همدیگر را داشتند.
| Design By : Night Skin |


